عبد الله الأنصاري الهروي ( مترجم وشارح : اسماعيل منصورى لاريجانى )
516
منازل السائرين ( فارسى )
تمايزات از عقل مشوب به وهم و خيال ناشى مىشود . بنابراين انفصال در بيانى روشن مقامى است كه در حضرت شهودى حق ، نصيب سالك مىشود ، زيرا در مقام اتصال در غرقاب فنا گرفته است . و با انفصال از همهء رسومات مقام فنا ، پاك مىشود ، سپس وجود او به بقا اتصال پيدا مىكند . به قول مولوى : چون به خويش آمد ز غر قاب فنا * خوش دهان بگشاد در مدح و ثنا مدح و ثنا ، پس از غرقاب فنا ، همان هوشيارى سالك در مقام اتصال به آثار بقاست . و به نظر مىرسد كه اتصال بايد بعد از مقام انفصال باشد ، اما خواجهء بزرگوار آن را قبل از مقام انفصال آورده است . شايد منظور خواجه از اتصال دوم كه انفصال را شرط آن ذكر كرده است ، همان اتصال بقايى باشد كه در حضرت احديت بعد از انفصال كامل رخ مىدهد . بنا به تعبير ، وصال را مىتوان به وصال كسبى و وصال وهبى تقسيم كرد : وصال كسبى آن است كه سالك ، با اداى فرايض و نوافل ، از عالم صورت رها شود و اما وصال وهبى آن است كه سالك در اوج طاعات و رياضات تحت جذبه و عنايت الهى قرار گيرد و از قيد صورت و رسوم برهد . كه گفتهاند : « جذبة من جذبات الرحمن توازى عمل الثقلين » « 1 » يعنى ، يك كشش و جذبه از خداوند رحمان با همهء تلاش و طاعت جن و انس مساوى است . جلال الدين مولوى هم زيبا گفته است : اتحاد يا ربا ياران خوش است * پاى معنىگير ، صورت سركش است صورت سركش گدازان كن به رنج * تا ببينى زير او وحدت چو گنج ور تو نگذارى ، عنايتهاى او * خود گذارد ، اى دلم مولاى او او نمايد هم به دلها خويش را * او بدوزد خرقهء درويش را « 2 » يعنى ياران صفا و وفا از هم جدا نيستند ، به معنا بايد توجه كرد والّا صورت ، تفرقهانگيز است . ريشهء همهء نزاعها و ستيزهاى ويرانگر از صورت ناشى مىشودءبا رنج
--> ( 1 ) . شرح كبير انقروى ، ج 3 ، ص 306 . ( 2 ) . مثنوى ، دفتر اول ، 682 تا 685 .